مادرانه ای از خاطرات زایمان
امروز ١٤ آذر سال ٩٢ یه روز سرد و بارونی :
عزیزای دلم سلام ,
گاهی انقدر حرفها تو دلم واسه گفتن دارم که فکر میکنم بشه ازش کتاب نوشت اما هیچ وقت ننوشتم ... ولی تصمیم دارم از حالا به بعد گاهی براتون بگم و بنویسم , هرچند اونچه تو دلمه نوشته شدنی نیست ....

امیرعلی اسب و 1 . 2 رو یاد گرفتی و ایلیا جان هم بشکن زدن و 1 .2 رو یاد گرفتی
ادامه مطلب .......... لطفا ..........
بهمن ماه سال90 وقتی فهمیدم دارم مادر میشم بهترین و کمیاب ترین احساس دنیا رو داشتم ... احساسی که پر بود از استرس و شادی , خوشحال تررین بودم و در عین حال غمگین , غمگین نبودم چون داشتم مادر میشدم ... نه ... غمگین بودم و پر از استرس به خاطر دردهای عجیب شکمم ... برای اینکه اگر کوچولویی داره در من به وجود میاد پس این دردها از چیه !!! و اینکه نکنه برای شما مشکلی درست کنه ... از همونجا بود که فهمیدم مادر شدم یعنی چی !!!
نوروز 91 برای من مثل هیچ عیدی نبود ... نه خرید کردم و نه جایی رفتم و نه دید و بازدیدی دوست داشتم تنها باشم و گاهی گریه میکردم ... من نگران بودم و هیچ کسو جز شما نمیخواستم ....
4 فرودین بود که موقع دوش گرفتن وقتی شامپود سرم رو میشستم و چشمم رو باز کردم کف حمام رو پر از خون دیدم و دنیا رو سرم خراب شد , ترسیدم و گریه کردم و مونس از نظر همه قوی و محکم شکست وخورد شد ... درمونده شدم و تو اون لحظه حتی خدای مهربونمم ظالم میدیدم ... اونشب جهنمم بود و میسوختم و گریه میکردم وهیچکس رو دوست نداشتم ! صبحش رفتم سونو گرافی با ترس ولرز خوابیدم روی تخت و وقتی گفت 2 تا ساک حاملگی دارم باز هم گریه کردم اما اینبار از خوشحالی , دیشب فکر میکردم نموندی و امروز فهمیدم 2 تا بچه دارم ... خدای خودمو بزرگتر از همیشه دیدم اما یکیتون قلبش تشکیل نشده بود و باز باید 1 هفته دیگه یونو میدادم و باز من 1 هفته سردرگم بودم ولی دلم به خدای مهربون و سنگ صبوری همسری گرم بود ... و باز سونو و موندنی شدن هر جفتتون ... خداجونم شکرت !!!
لکه بینی اما احتمال نموندنتونو میداد ... مخصوصا برای امیرعلی که پایین بود ضعیفتر و کوچکتر ...
و تو هفتهت 16 دوختن دهانه رحم بهترین راه برای حفاظت از شما بود , همه چیزو به جون میخریدم تا شما باشید ...
روزهای سختی و سنگینی و تنگی نفس و استرس گذشت تا 25 مهر... آزمایش مشکوک دفع پروتیین و عفونت که درحال جمع کردن نمونه 24 ساعته بودم !!!
من با بهترین دوستم ساناز خونه مادرم بودم ... و مامان ساندویچ مرغ درست کرده بود , کلی هم با ساناز خندیدیم و یاد بچگی کردیم ! کمی سر دلم احساس سنگینی میکردم و خسته بودم به خاطر 2 هفته ای که نشسته میخوابیدم و به خیال خودم خوردن زیاد ساندویچ... مامانم حدس میزد که وقت زایمانمه و ما میخندیدیم که دکتر دیروز گفته 2 هفته دیگه ...
شب زن داداشم هم اومد خونه مادرم و من تا 2 شب دردهام بیشتر شد ! دور شکمم چادر پیچیدم و کنار وحیدم دراز کشیدم اما راه رفتن رو ترجیح دادم و دستشویی رفتن!
ساعت 4 وحید رو بیدارکردم که دیگه طاقت ندارم نکنه اتفاقی افتاده ؟ و به قصد بیمارستان رفتن مامانم رو صدا زدم و با تایید و تاکید زن داداشم و مامانم که درد زایمان و خنده من و خداکنه همینطور باشه گفتن راهی بیمارستان شدیم ...
ساعت 5 بعد از معاینه گفتن دهانه رحم 4 سانت باز شده و خیلی زود باید برم اتاق عمل .... من خوشحال بودم !
وحید و مامان منتظر بودن و دکترم اومد ... سند زدن و انژوکد نصب کردن و من هی التماس که برم دستشویی ( فکر میکردم پی پی دارم ) و از پرستار و دکترم انکار و اینکه سر بچه داره بهت فشار میاره!!!
رفتم اتاق عمل ... سرد بود ودرد من بیشتر شده بود ... رو تخت باریک اتاق عمل دراز کشیدم و به ساعت نگاه کردم7.05 دقیقه صبح بود !!!
دکترم یه عمل دیگه هم داشت که وقتی صدای بچه بلند شد نا خودآگاه همه لبخند زدن ! و من از تصور شما دلم آروم شد ! دکتر بیهوشی اومد , مرد خوشرویی بود که بامزه هم صحبت میکرد , نشستم تا آمپول سر ککنده رو تزریق کنه ... کم کم پاهام گرم شد و شروع شد ... 7.25 دقیقه امیرعلی من دنیا اومد ... به من نشونش ندادن و روی تخت کوچیک گوشه اتاق گذاشتنش و من نگاهم به تخت دوخته شد و میدیدم حرکتهای سریع پزشکشو و میشنیدم که میگفتن نفس بکش خوشتیپ و دستاشو بالا میاوردن اما دستای کوچولوی امیر علی بیحرکت سرجاش برمیگشت ... و من هی میپرسیدم خوبه ؟ چی شده ؟ و فقط دکتر خودم بود که میگفت خوبه نگران نباش ... اما صذاها میگفتن نفس نداره سریع ببریدش بیرون !!! وحید که اومد توی اتاق ایلیا رو بیرون آوردن و گفتن اینم دومین قل ... یه کوچولو دیدمت عزیزم و دیدم داداشتو تو پارچه سبزی پیچیدن و با حالت دویدن بیرون رفتن !!! و من دیگه هیچی نفهمیدم ... گریه میکردم !!! ایلیا هم گریه کرد و همه خندیدن و وحید دستای منو بوسید و بیرونش بردن !!! پس امیرعلی چی شد و جوابم سکوووووووووووت !!!
احساس میکردم تکونهای شدیدی که بهم میدادن رو اما درد برام معنی نداشت کل حواسم به پسرم بود ! احساس میکردم سوزنهایی که بخیه میزدن رو و وقتی گفتم من درد دارم و تست کردن و متوجه شدن اثر دارو رفته خودشونم تعجب کردن!!! ولی من درد برام مهم نبوود فقط تموم شه که بچه هامو ببینم !!!
تموم شد و بردنم توی راهرو مامانم و وحید رو دیدم و گفتم تموم شد !!! بردنم اتاق و تمیزم کردن , چقدر خون !!!!! مامان و وحید اومدن بعد از 3 ساعتی بچه های هم اتاقیمو آوردن اونها هم دوقلو بودن و پسر هم بودن ! پس بچه های من چی شدن؟ گفتنمیاریمشون اما ...
عصرهمه اومدن ملاقات حال خیلی عجیبی داشتم ... خیالم نگران بود و اروم نمیشدم ... به من نمیگفتن چی شده و من 1000 تا فکر تو سرم بود جز فکر حال و درد خودم! رفتن و مادرم موند , دلداریم داد !
تا صبح بد گذشت ... اما گذشت ... باز خبری نشد تا اینکه میخواستن منو برای ترخیص آماده کنن ؟؟؟
وحید گفت دیدتتون , بستری هستین .. اما چرا ؟؟؟ حالا چی میشه ؟؟؟ حال من عجیب بد بود !!!
به وحید گفتم ازتون فیلمبرداری کنه تا لااقل ببینمتون یکم آروم شم , دیدمتون اما آروم نشدم ! با کلی خواهش اومدم ملاقاتتون , با درد و گریه دیدمتون که روی تخت کوچولو خوابوندنتون و یه عالم شلنگ و سیم بهتون وصله ! حال من عجیب بدتر شد و غمگینتر شدم !
گفتن فعلا بستری هستید و من رو بعد از مراحلی مرخص کردن , وحیدم غمگین بود و به خاطر من سکوت میکرد و میخندید ... سوار ماشین شدیم و تکه های عشقم رو جا گذاشتیم ...
تو ماشین همسری 2 تا سکه به عنوان هدیه به من داد و گفت ببخش عصر موقع ملاقات فراموش کردم و من ترکیدم از گریه , هدیه و منی که حتی یک لحظه درست ندیدبودمتون ... وقتی پدرم اومد پایین تا خوش آمد بگه آغوشش امنترین جای دنیام بود و صداش آرامش بخش ترین امید ... گریمبند نمیومد و اشکم خشک نمیشد , آخه چی شده بودین ؟
وحید باز برگشت بیمارستان , امیرعلی افونت داشت و ایلیا زردی ...
روزی چندبار بهتون سر میزدیم و من هم برای شیر دادن میومدم و هربار که بغلتون میکردم گریه و گریه و گریه ....
ایلیا 2 روز بعد مرخص شد و من تا صبح به تماشا نشستم و صورت کوچولو و خوشگلش و گاهی صدای گریه و لبخندهای غیر ارادیش خستگی و درد رو از یادم میبرد اما دوباره زردی و دوباره بستری .... امیرعلی رو آوردیم و ایلیا رو بردیمو ... بخیه های منم چرک کرده بود و برام سخت بود تو این هوای سرد صبح تا شب رو بیمارستان باشم ... بعد از 2 روز بالاخره ایلیا هم مرخص شد و من بعد از 10 روز نفس راحتی کشیدم و تازه فهمیدم مادر شدن شیرین هم هست ....
با شما دردهای خودم یادم رفت .... بعد از 20 روز که 4 تایی برگشتیم خونه خودمون و تا امروز بابای مهربونتون تنها کمک حال همیشگی ما بوده و مامانم هوا داره قرص و محکممون . . پسرای گلم خیلی خوبه که هستید و در کنار ما در کنار شما خوشبخت ترینیم ....
اونروزها خیلی سخت گذشت تا ما شیرینی بودنتون رو حس کنیم و همیشه بدونیم تا خدا نخواد برگی از درخت جدا نمیشه ! خدا شمارو برای ما خواست ... خودتون رو سبک نشمارید و خدا رو بندگی کنید
و امروز 14 آذر 92 هنوز یاد اونروزا واسم گریه میاره و من فقط خدارو شاکرم که هستید و سالمید ... راه میرید , میبینید , میشنوید , و به من ماما میگید ...
و هرروز کارههای جدیدی یاد میگیرید و مارو به ذوق میارید و انقدر شیرینید که همه از ته دل دوستتون دارن
خنده هاتون آرامش بخش ترین موسیقی دنیاست و با کوچیکترین اتفاقی که براتون بیفته ما دیوونه میشیم
خدایا ممنونتم برای تمام مهربونیهات .... مارو نادیده نگیر
شکرت خدای خوبم


مادرانه ای از خاطرات زایمان 
