امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

مادرانه ای از خاطرات زایمان

1392/9/15 3:50
نویسنده : مامان مونس
1,272 بازدید
اشتراک گذاری

امروز ١٤ آذر سال ٩٢  یه روز سرد و بارونی  :

عزیزای دلم سلام ,

گاهی انقدر حرفها تو دلم واسه گفتن دارم که فکر میکنم بشه ازش کتاب نوشت اما هیچ وقت ننوشتم ... ولی تصمیم دارم از حالا به بعد گاهی براتون بگم و بنویسم , هرچند اونچه تو دلمه نوشته شدنی نیست .... 

 

1

امیرعلی اسب و 1 . 2 رو یاد گرفتی و ایلیا جان هم بشکن زدن و 1 .2 رو یاد گرفتی  

ادامه مطلب .......... لطفا ..........

بهمن ماه سال90 وقتی فهمیدم دارم مادر میشم بهترین و کمیاب ترین احساس دنیا رو داشتم ... احساسی که پر بود از استرس و شادی , خوشحال تررین بودم و در عین حال غمگین , غمگین نبودم چون داشتم مادر میشدم ... نه ... غمگین بودم و پر از استرس به خاطر دردهای عجیب شکمم ... برای اینکه اگر کوچولویی داره در من به وجود میاد پس این دردها از چیه !!! و اینکه نکنه برای شما مشکلی درست کنه ... از همونجا بود که فهمیدم مادر شدم یعنی چی !!!

نوروز 91 برای من مثل هیچ عیدی نبود ... نه خرید کردم و نه جایی رفتم و نه دید و بازدیدی   دوست داشتم تنها باشم و گاهی گریه میکردم ... من نگران بودم و هیچ کسو جز شما نمیخواستم ....

4 فرودین بود که موقع دوش گرفتن وقتی شامپود سرم رو میشستم و چشمم رو باز کردم کف حمام رو پر از خون دیدم و دنیا رو  سرم خراب شد , ترسیدم و گریه کردم و مونس از نظر همه قوی و محکم شکست وخورد شد ... درمونده شدم و تو اون لحظه حتی خدای مهربونمم ظالم میدیدم ... اونشب جهنمم بود و میسوختم و گریه میکردم وهیچکس رو دوست نداشتم ! صبحش رفتم سونو گرافی با ترس ولرز خوابیدم روی تخت و وقتی گفت 2 تا ساک حاملگی دارم باز هم گریه کردم اما اینبار از خوشحالی , دیشب فکر میکردم نموندی و امروز فهمیدم 2 تا بچه دارم ... خدای خودمو بزرگتر از همیشه دیدم اما یکیتون قلبش تشکیل نشده بود و باز باید 1 هفته دیگه یونو میدادم و باز من 1 هفته سردرگم بودم ولی دلم به خدای مهربون و سنگ صبوری همسری گرم بود ... و باز سونو و موندنی شدن هر جفتتون ... خداجونم شکرت !!!

لکه بینی اما احتمال نموندنتونو میداد ... مخصوصا برای امیرعلی که پایین بود ضعیفتر و کوچکتر ...

و تو هفتهت 16 دوختن دهانه رحم بهترین راه برای حفاظت از شما بود , همه چیزو به جون میخریدم تا شما باشید ...

روزهای سختی و سنگینی و تنگی نفس و استرس گذشت تا 25 مهر... آزمایش مشکوک دفع پروتیین و عفونت که درحال جمع کردن نمونه 24 ساعته بودم !!!

 من با بهترین دوستم ساناز خونه مادرم بودم ... و مامان ساندویچ مرغ درست کرده بود , کلی هم با ساناز خندیدیم و یاد بچگی کردیم ! کمی سر دلم احساس سنگینی میکردم و خسته بودم به خاطر 2 هفته ای که نشسته میخوابیدم و به خیال خودم خوردن زیاد ساندویچ... مامانم حدس میزد که وقت زایمانمه و ما میخندیدیم که دکتر دیروز گفته 2 هفته دیگه ...

شب زن داداشم هم اومد خونه مادرم و من تا 2 شب دردهام بیشتر شد ! دور شکمم چادر پیچیدم و کنار وحیدم دراز کشیدم اما راه رفتن رو ترجیح دادم و دستشویی رفتن!

ساعت 4 وحید رو بیدارکردم که دیگه طاقت ندارم نکنه اتفاقی افتاده ؟ و به قصد بیمارستان رفتن مامانم رو صدا زدم و با تایید و تاکید زن داداشم و مامانم که درد زایمان و خنده من و خداکنه همینطور باشه گفتن راهی بیمارستان شدیم ...

ساعت 5 بعد از معاینه گفتن دهانه رحم 4 سانت باز شده و خیلی زود باید برم اتاق عمل .... من خوشحال بودم !

وحید و مامان منتظر بودن و دکترم اومد ... سند زدن و انژوکد نصب کردن و من هی التماس که برم دستشویی ( فکر میکردم پی پی دارم ) و از پرستار و دکترم انکار و اینکه سر بچه داره بهت فشار میاره!!!

رفتم اتاق عمل ... سرد بود ودرد من بیشتر شده بود ... رو تخت باریک اتاق عمل دراز کشیدم و به ساعت نگاه کردم7.05 دقیقه صبح بود !!!

دکترم یه عمل دیگه هم داشت که وقتی صدای بچه بلند شد نا خودآگاه همه لبخند زدن ! و من از تصور شما دلم آروم شد ! دکتر بیهوشی اومد , مرد خوشرویی بود که بامزه هم صحبت میکرد , نشستم تا آمپول سر ککنده رو تزریق کنه ... کم کم پاهام گرم شد و شروع شد ... 7.25 دقیقه امیرعلی من دنیا اومد ... به من نشونش ندادن و روی تخت کوچیک گوشه اتاق گذاشتنش و من نگاهم به تخت دوخته شد و میدیدم حرکتهای سریع پزشکشو و میشنیدم که میگفتن نفس بکش خوشتیپ و دستاشو بالا میاوردن اما دستای کوچولوی امیر علی بیحرکت سرجاش برمیگشت ... و من هی میپرسیدم خوبه ؟ چی شده ؟ و فقط دکتر خودم بود که میگفت خوبه نگران نباش ... اما صذاها میگفتن نفس نداره سریع ببریدش بیرون !!! وحید که اومد توی اتاق ایلیا رو بیرون آوردن و گفتن اینم دومین قل ... یه کوچولو دیدمت عزیزم و دیدم داداشتو تو پارچه سبزی پیچیدن و با حالت دویدن بیرون رفتن !!! و من دیگه هیچی نفهمیدم ... گریه میکردم !!! ایلیا هم گریه کرد و همه خندیدن و وحید دستای منو بوسید و بیرونش بردن !!! پس امیرعلی چی شد و جوابم سکوووووووووووت !!!

احساس میکردم تکونهای شدیدی که بهم میدادن رو اما درد برام معنی نداشت کل حواسم به پسرم بود ! احساس میکردم سوزنهایی که بخیه میزدن رو و وقتی گفتم من درد دارم و تست کردن و متوجه شدن اثر دارو رفته خودشونم تعجب کردن!!! ولی من درد برام مهم نبوود فقط تموم شه که بچه هامو ببینم !!!

تموم شد و بردنم توی راهرو مامانم و وحید رو دیدم و گفتم تموم شد !!! بردنم اتاق و تمیزم کردن , چقدر خون !!!!! مامان و وحید اومدن بعد از 3 ساعتی بچه های هم اتاقیمو آوردن اونها هم دوقلو بودن و پسر هم بودن ! پس بچه های من چی شدن؟ گفتنمیاریمشون اما ...

عصرهمه اومدن ملاقات حال خیلی عجیبی داشتم ... خیالم نگران بود و اروم نمیشدم ... به من نمیگفتن چی شده و من 1000 تا فکر تو سرم بود جز فکر حال و درد خودم! رفتن و مادرم موند , دلداریم داد !

تا صبح بد گذشت ... اما گذشت ...  باز خبری نشد تا اینکه میخواستن منو برای ترخیص آماده کنن ؟؟؟

وحید گفت دیدتتون , بستری هستین .. اما چرا ؟؟؟ حالا چی میشه ؟؟؟ حال من عجیب بد بود !!!

به وحید گفتم ازتون فیلمبرداری کنه تا لااقل ببینمتون یکم آروم شم , دیدمتون اما آروم نشدم ! با کلی خواهش اومدم ملاقاتتون , با درد و گریه دیدمتون که روی تخت کوچولو خوابوندنتون و یه عالم شلنگ و سیم بهتون وصله ! حال من عجیب بدتر شد و غمگینتر شدم !

گفتن فعلا بستری هستید و من رو بعد از مراحلی مرخص کردن , وحیدم غمگین بود و به خاطر من سکوت میکرد و میخندید ... سوار ماشین شدیم و تکه های عشقم رو جا گذاشتیم ...

تو ماشین همسری 2 تا سکه به عنوان هدیه به من داد و گفت ببخش عصر موقع ملاقات فراموش کردم و من ترکیدم از گریه , هدیه و منی که حتی یک لحظه درست ندیدبودمتون ... وقتی پدرم اومد پایین تا خوش آمد بگه آغوشش امنترین جای دنیام بود و صداش آرامش بخش ترین امید ... گریمبند نمیومد و اشکم خشک نمیشد , آخه چی شده بودین ؟

وحید باز برگشت بیمارستان , امیرعلی افونت داشت و ایلیا زردی ...

روزی چندبار بهتون سر میزدیم و من هم برای شیر دادن میومدم و هربار که بغلتون میکردم گریه و گریه و گریه ....

ایلیا  2 روز بعد مرخص شد و من تا صبح به تماشا نشستم و صورت کوچولو و خوشگلش و گاهی صدای گریه و لبخندهای غیر ارادیش  خستگی و درد رو از یادم میبرد اما دوباره زردی و دوباره بستری .... امیرعلی رو آوردیم و ایلیا رو بردیمو ... بخیه های منم چرک کرده بود و برام سخت بود تو این هوای سرد صبح تا شب رو بیمارستان باشم ... بعد از 2 روز بالاخره ایلیا هم مرخص شد و من بعد از 10 روز نفس راحتی کشیدم و تازه فهمیدم مادر شدن شیرین هم هست ....

با شما دردهای خودم یادم رفت .... بعد از 20 روز که 4 تایی برگشتیم خونه خودمون و تا امروز  بابای مهربونتون تنها کمک حال همیشگی ما بوده و مامانم هوا داره قرص و محکممون . .  پسرای گلم خیلی خوبه که هستید و در کنار  ما در کنار شما خوشبخت ترینیم ....

اونروزها خیلی سخت گذشت تا ما شیرینی بودنتون رو حس کنیم  و همیشه بدونیم تا خدا نخواد برگی از درخت جدا نمیشه ! خدا شمارو  برای ما خواست ... خودتون رو سبک نشمارید و خدا رو بندگی کنید

و امروز 14 آذر 92 هنوز یاد اونروزا واسم گریه میاره و من فقط خدارو شاکرم که هستید و سالمید ... راه میرید , میبینید , میشنوید , و به من ماما میگید ...

و هرروز کارههای جدیدی یاد میگیرید و مارو به ذوق میارید و انقدر شیرینید که همه از ته دل دوستتون دارن

خنده هاتون آرامش بخش ترین موسیقی دنیاست و با کوچیکترین اتفاقی که براتون بیفته ما دیوونه میشیم

خدایا ممنونتم برای تمام مهربونیهات .... مارو نادیده نگیر

شکرت خدای خوبم

 

 

پسندها (1)

نظرات (10)

مامان فاطمه
15 آذر 92 16:33
سلام به مامان مهربون امیرعلی و ایلیا جون.فکر میکنم نگهداری از دو تا پسر شیطون خیلی سخت باشه!!!خدا قوت بیشتر پستاتون رو خوندم.ایشالله خدا برات نگهشون داره خیلی با نمکن. مامانی با اجازتون لینکتون میکنم اگه دوست داشتی بهمون سر بزن
امیرحسین کوچولو نفس ما
16 آذر 92 4:05
]مونس جونمخوبه سانسور بود وگرنه اشکام که قطع نمیشد.عالی نوشته بودی عزیـــــــزم،خیلی سخت بوده که نی نی ها رو ندیده بودی و رفتی خونه..بازم اشکم در اومد...واقعا تصور کردنشم دیونه کنندست واقعا اون لحظه خدا بهت آرامش و صبر میداد.قربـــــــونت بشم مرسی.برای شما هم همینطور....
امیرحسین کوچولو نفس ما
16 آذر 92 4:07
میبینم که کلی با هم تفاهم داریم منم نقاشی بلدم
امیرحسین کوچولو نفس ما
16 آذر 92 4:10
هزارماشاالله به عکس نازتون....
الهه مامان امیر محمد
16 آذر 92 13:10
مونس جون خیلی زیبا خاطراتت را نوشته بودی با خوندش بغضم شکست و اشکام راه افتاد. واقعا خسته نباشی مادر مهربون. هروقت اون روزها را یادت میافته فقط بگو خدایا شکرت. خدا هردو گل خوشگلت را برات نگه داره.
شکوفه
22 آذر 92 21:15
سلام عزیزم.همگی خوبین؟ خاطراتتونو خوندم.راستش منم برای دخترم که امروز دو ماهه شده، یه کمی اذیت شدم.به خاطر زردیش یه روز بیشتر نگهمون داشتن و من داشتم دیوونه میشدم.ممکن بود اگه زردیش بیشتر شه بچه رو بستری کنن و من مرخص شم. حتی تصور اینکه بدون اون بیام خونه دیوونم میکرد.که خدا رو شکر اینطور نشد. خدا رو شکر که الان دارین ثمره ی زحماتتونو مبینین. خدا خودش نگهدار همه ی نینی کوچولوها باشه. راستی افتخار ندادین منو لینک کنین؟
مرمر
25 آذر 92 2:17
مونس امیر علی خیلی برام شبیه ارتینه نمیدونم چرا واقعا تلخ و سخت بوده اما الان دوتا قند عسل شیرین داری ایشالله همیشه خوش و سلامت کنارهم باشین
مامانی آرتین
11 دی 92 1:08
الهی چقدر شیرینن این دو تا وروجک خوشگل
الهه(مامان یاسان)
12 دی 92 0:57
سلام دوست جونم خصوصی تو چک کن